زردی.....
پسر قشنگم سلام
امروز صبح وقتی داشتی شیر میخوردی احساس کردم پیشونیت داره زرد میشه... بلافاصله بابا به دوستش دکتر عمویی زنگ زد و قرار شد ما تورو ببریم تا زردی رو چک کنن
الهی فدات شم چون شیر مامان کم بوده زردی گرفتی ... و از اونجا که همه میخواستن برای شما سنگ تموم بذارن بستری شدی.....
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمیتونم بگم چه حسی داشتم وقتی از اون دستای کوچیکت رگ گرفتن تا سرم وصل کنن.... ولی مرد کوچیکم .. تو یه کوچولو بیشتر گریه نکردی
یه لحظه هم از کنارت تکون نخوردم پسر گلم ... طاقت دوری تو نداشتم....


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



زردی.....
